تبليغاتX
وب کوچولو
 

یکسال قبل در چنین روزی من ...                                                                                 


                                                                          من...من..من... آهان فهمیدم تفلودم مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط کیاوش پسر بابایی | 


سلام به همه عموها عمه خاله دایی همسایه شریک و نامزدهایی که در این
مدت طولانی تو کف من بودن و من اومدم با یه دنیا حرف تو دلم از دست همتون
 حالا خوب یا بد میتونین بخونین سی ام اردیبهشت کجا الان کجا ااووووووااههه
یادش بخیر اون روزا من هنوز جوون بودم و کلی آرزو میخواستم زن بگیرم اونم چی!



اره این یه عکس از نومزد سابق ما اسمش بود فاطلو که من همش به یادش این
ترانه رو به جای گریه کردن می خوندم :
فاطلو بل بمیرم ز غم تو اسیرم
                                         غم دوری تو ولله به کرده پیرم
اسیرم کرده چشمون سیاهت
                                         سر کفت و قشنگو روی ماهت
ای روزگار نامرد خلاصه بعد از یه سری تحقیقات معلوم شد اینا به ما نمی خورنو
ما هم طاقچه بالا گذاشتیم گفتیم نه... دلیل دیگش این بود که  خیلی خرجش
بالا بود مثلآ یه نمونش این بود که من خرج دسشوییم از اون کمتر بود چه معنی
میده زن ادم مای بیبی بکنه ور پاش  مرد خونه پوشک پنبه ریز اون چی هر دو ساعت
میخواد عوضش کنن بابا این جوری که من به دو ماه نرسیده باید برم ور ته شهاب...


راستی ببخشن من یه خورده لهجه گرفتم  کرمونی می نویسم تقصیر ای بابامه
اینم داستان من و عیال که فعلآ بی خیالش شدم شاید یه کیس ارزونتری خورد به
تورم...و حالا میرسیم به شریک بابایی جناب آقای عموی قشنگ ناز تپل مهندس
زیبای مایه دار ۱۴۱ دار تاکو داره ابروکمونی مجرد پا به ماه در به در تهدید کن چاق
کچل سیکل قالتاق بابا اذیت کنه شریک ناراحت کن فراری تحت پیگرد قانونی بی
گواهینامه پشت گوش انداز بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد این یاروووووووووووووووووووو
نــــــــــــــــــــــــــــــــــــويـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد کـــــــــــــــــــــــــــــــيه ؟
این بابا کیه هر شب میاد تو خواب بابایی می خواد بشه شیریک بابا...
خلاصه از من گفتن چون عمویی آقایی باحالی بی خیالت میشم و گر نه میگم  
یه بار دیگه حرف اینو بزنی میدم هاپو ها بوخورنت تا هیچی ازت نمونه...



و حالا میرسیم به عمو محمد که قاطی مرغا شد و کلی من تو دلم بهش
خندیدم البته نسبت به اون عموهای دیگه جرات بیشتری داشت چون اونا
که فقط حرف زدن عمل نکردن اما این بزرگمرد کوچک بالاخره با عقد قراردادی
مادام العمر به مبلغ ۲۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰میلیون یورو به انجمن(( ز.ذ ))
پیوست... بابا من که میخواستم این کارو بکنم خرج زنم فقط شیر خشک
بود و  روزانه ۱۰عدد مای بیبی بود دیگه این خرجای سرسام اور نبود...
جاتون خالی رفتیم خونه عمو ممد مهمونی با همه عوها یه گردان عمو در
طرح های مختلف... اونجا من به مسایل زیادی پی بردم از جمله عمو وحید
و  خواندن روزنامه وزین یالثارات که در نوع خودش بی نظیره............



و موضوع مهم دیگه همکاری ذلیلانه اقایان البته از روی ترس از خانمها...



البته به جز بابایی خودم که واقعآ شاخکار خلقته...



بیخیال دیگه نمی خوام بیشتر از این عمو ها رو ضایع کنم جاتون خالی کلی
اون شب خوش گذشت از من کلی عکس گرفتن با ژستهای مختلف دست جمعی
تکی دونفره بیست نفره تیم ملی همه جوره و کلی من خرابکاری کردم هلو خوردم
راستی یادم رفت بگم من دیگه به غیر از شیر مادر  هلو موز بستنی سوپ حریره
انبه رانی در طعم های مختلف مورچه مو هسته پرتقال و خوردنی های غیر مجاز
همانند بیف استراگانف خوک، غاز شکم پر از انهایی که بین انگشتان پایشان پرده
دارد، خرگوش، تیهو ، کبک و گوشت بز کوهی کوه های کلیمانجارو ، ودر آخر ببرهای
تامیل رو هم میخورم... اینم یه عکس تیم ملی از عموهای اینجانب...



و خبر دیگه اینکه یه عموی دیگه هم داشتم که اونم دومات شد اسمش عمو
رضا بود در کل بچه خوبیه ولی از حق نگذریم چیزیم هست...



و حالا یه فلش بک به ایام یا بهتر بگم عنفوان جوانی بلاخره این بابایی عکسای
روی موبایلشو ریخت رو کامپیوتر و من این عکس درد ناک رو گذاشتم تا ببینید
که چه رنجی میکشیم ما مردها در عنفوان جوانی کجایی فاطلو که کیاتو کشتن
یکی از سخت ترین بدترین روزهام بود ولی خوب گذشت و ما موندیم و....



من این روزا دلم برا بابایی خیلی تنگ میشه آخه اون همش میره سر
کار از صبح تا شب من خیلی کم میبینمش شب هم که اون میاد من
خوابم کاشکی میتونستم کمکش کنم ولی من بازم دوستش دارم چون
بهترین بابای دنیاست اگه یادم باشه یه عکس  دفعه دیگه از بابام موقعی
که کوچیک بود بزارم  دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم بابایی



و حالامیرسم به مامانم که هرچی دارم از اونه من الان که دارم
اینارو مینویسم درست هفت ماه وهفت روزم شده تو این مدت خیلی
اذیتش کردم همش گریه کردم شیر خوردم اون با اینکه سر کار میره ولی
واسه من هیچوقت کم نمیزاره و همیشه مواظب منه تا من طوریم نشه
کی بشه براش جبران کنم دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم مامانی

من برای اولین با تو عمرم رفتم شهر بازی سوار چرخ و فلک شدم ماشین برقی
سوار شدم سوار این فیل اسباب بازیا شدم همیم سکه میخورن  خیلی حال داد
ولی از همه با حالتر چرخ و فلکش بود از اون بالا همه جارو دیدم تو بغل مامانی
بودم بابایی هم از من عکس میگرفت چند بار میخواستم از اون بالا پرواز بکنم
بیام پایین ولی عاقلانه فکر کردم و پیش خودم گفتم اگه با مامانی و بابایی مثه
بچه آدم پیاده شم بهتره
 


راستی من دوتا دندون در اوردم یه بار دست بابایی رو همچین گاز گرفتم که نگو
منم ماشاالله آرواره هام آرواره کوسه دو تا دندونم هم  در آوردم خدا بخیر کنه
تازگی هام که چار دستو پا راه میرم البته بدلیل تنبلی میخورم زمین اونم به
پوزه دوست دارم عوض اینکه مثه مار رو زمین بخزم با دوتا پاهام راه برم



دکتر گفته بید رژیم بگیرم خیلی خپل شدم مردم از این همه خرسی
بابایی به من میگه خرس قطبی اخه شما بگین من الان تنها کاری که
بلدم خوردن و خوابیدن هسته تازه موقعی که میشینم یه خورده که
میگذره یا می افتم این طرف یا می افتم اون طرف...



چند روز پیش از رو تخت افتادم پایین وکلی گریه زاری فکر کنم مخم عیب کرده
دیدم مامان و بابام دویدن تندی منو بردن اورژانس من اولش که خوردم زمین عین
خیالم نبود ولی وقتی دیدم مامانم جیق زد من ترسیدم و زدم زیر گریه البته سی
ثانیه بیشتر طول نکشید وقتی دکتر منو دیدن گفتن این هیچیش نیست از من
و شما هم سالم تره خلاصه برگشتیم خونه و من با خیال راحت خوابیدم...
خوب دیگه سرتون درد آوردم بهتر برم بگیرم بخوابم چون خیلی خسته شدم
در لپ تاپم رو میبندم و میرم دنبال خوابای رنگی شاید هم خواب فاطلو... 






+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط کیاوش پسر بابایی | 
 

بالاخره این بابایی زد تو یه کاری که میگه نون توشه البته من که هنوز نون
نخوردم فقط شیر خوردم...تازه به نظر من این کار به درد نمیخوره چون که
شیر توش نیست...البته شریکش آدم بدی نیست فعلآ که بد نیست
میدونین اون یکی از همین عمو هاست عمو نصیر البته خیلی عشق
میکنه که با بابایی شریک شه اینو من آخرین باری که دیدمش تو چشاش
دیدم...البت اینو باید بهش بگم که وای به حالش اگه بابایی رو دور بزنه
و بره با یار دیگری...چون من دارم میرم کلاس دفاع شخصی ((بابایی))



آخه یکماه باید محافظ شخصی بابام باشم...قرار شد این یه ماهه هر چی
در آورد فیفتی فیفتی... خلاصه منم زندگیم خرج داره جریان ازدواج رو که گفتم
پست قبلی هییییییییش یه دختره هست البته پیر دختره اسمش هست
فاطمه میخوان قالبش کنن به من حالا منم که گوشام دراز قرار شده برم در
موردش تحقیق...البته جهاز مهاز که نداره ما گفتیم که خدا بهش بده ما که
بخیل نیستیم ولی من تا حالا هرچی دختر به خونه مونده دیدم همه آخر
جهاز بودن این یکی میخواد یه جورایی از زیرش در بره البته من که گرگ بارون
دیده ام.... منم یه جشن عروسی براشون بگیرم که تا عمر دارن فکر دختر


 
عروس کردن از سرشون بپره...قول میدم پست بعدی عکسشو
بزارم تو وبلاگ تا همه روی خورشیدشو ببینن چون جز افتخاراتش اینه که با
من یه عکس نصفه نیمه داره البته من به شما ها قول میدم که این عکس
واقعی هسته و هیچگونه شگرد عکاسی بر روی اون انجام نشده...یه
تصویر واقعی از من و فاطمه که حتمآ پست بعدی میزارم...تصویری که
من در حال زدن mind فاطمه خانوم هستم که هر طور هست جهاز رو جور
کنه وگر نه آقا کیاوش پر پر عجب بازی با حالی کلاغ پرپر همه افات نباتی پرپر
امین شریک قبلی پرپر فقط منو بابایی عمو نصیر و اون عمو جهان نه پر پر



اینم عکس شیریک بابا یعنی شکارچی بزرگ قرن دوم قبل از میلاد تراپ باز
حرفه ای پوکر باز حرفه ای دارای مدرک PHD از لاس وگاس یک اسنوکر باز
قهار در قلب کویر لوت ویک ایت باز منحصر به فرد از نوع بند پایان صحرای بزرگ
کالاهاری خلاصه عمو جون پیوند کاری تو و بابایی رو بهت تبریک میگم و
امیدوارم هیچوقت مثل شیریکای قبلی بابایی تو کار خنجر نباشی چون این باباهه
هد شاتت میکنه...



من دیگه خسته شدم برم لالا
فعلآ

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط کیاوش پسر بابایی | 
 

ببخشید که من نبودم یه مدت سرم شلوغ بود از اون روزا که گذشت کلی بزرگتر شدم
چیکار کنیم دیگه من هستم و یک بابایی تنبل که کمکم نکرد وبلاگمو آپ کنم...



به نظر شما من با این بابایی چیکار کنم آخرش به حساباش میرسمممممممممممم
جاتون خالی به من که عیدی بد نگذشت وحشتناک مهمونی نرفتیم وحشتناک هیشکی
خونمون نیومد وحشتناکتر همش من تو خونه بابایی و مامانی رو اذیت کردم گریه کردم
شیر خوردم رو پیراهن بابایی و مامانی دشویی کردم و بعضی وقتا هم بالا آوردم
بگذریم برای اولین بار در عمرم رفتم سیزده بدر  باحال بود جاتون خالی رفتم یه
جایی به نام کوهپایه خیلی با حال بود کلی کیفولی کردم من در کنار جوی اب داشتم
گذر این عمرو میدیدم با خودم خیلی فکر کردم که این هوای تازه به درد چه کاری میخوره
بلاخره فهمیدم این هوا جون میده واسه یه دشویی کردن جانانه همینجور که صدای 
شرشر آب مییومد منم جو گیر شدم و یه شرشر مختصر راه انداختم که البته منجر شد 
به خیس شدن لباس بابایی خلاصه اونجا نمیدونم چرا من همش گشنم میشد شیر
میخواستم فکر کنم مال اب هوای باحالش بود واقعآ شیر خوردن هم در دل طبیعت عجب
حالی میده کم کم بارون گرفت و ما مجبور شدیم برگردیم خونه .........................



تو راه هم جاده اینقده شلوغ بود که من برای اولین بار دیدم بابایی داره با۳۰ کیلومتر در ساعت
رانندگی میکنه احساس درد و شکنجه روحی رو تو قیافه بابایی دیدم از بس اهسته رفت پای
راستش گرفت من یه لحظه دلم براش سوخت اونی که تو شهر کمتر از ۱۰۰ تا نمیره  یا به قوله
بعضی ها  پلی استیشن بازی میکنه انجا خوب مچل شده بوووووووووووووووووووود



خلاصه نزدیکای کرمون دیدیم موبایل بابایی زنگ زد و پسر عموی بابایی گفت که کجایی که بی 
پسر عمه شدی ...از قرار پسر عموی بابایی فوت کرده بود وما شتابان به سوی خونه و رفتن
به پرسه ولی قبل از رسیدن به خونه بابایی منو برد یه جا که سبزه گره بزنم...منم یه گره زدم
تاریخی و آرزو کردم ساله دیگه بالاخره منم سر و سامونی بگیرم و برم سر خونه زندگیم آخه
پیر شدم و هیشکی به من نگفت بابا البته اونجا برا همه عمو و خاله هام هم دعا کردم که
همشون به سر و سامون برسن من هم این یه ساله همش برم عروسیشون
 فکرشو بکنی خیلی زیادن همین عمو و خاله ها رو میگم یه لشکرن دیگه..................
البته برا خودم دعای مخصوص کردم که ساله دیگه حتمآ قاطی مرغا شم و با صدای رسا بگم
قو قو لی قوووووووووووووووووووووووووووووو قوووووووووووووووووووووووووووووووووو



یکهفته ای درگیر پرسه پسر عمه بابایی بودیم اونجا من کلی خاطر خواه پیدا کردم هرکی از
راه میرسید منو بغل میکرد باهام حرف میزدن خلاصه این چند روز هم گذشت تا من دیگه دیدم 
دلم واسه شماها تنگ شده گفتم باید آپ کنم مردم از بی آپی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
راستی یکی از خاله هام رو  دیدم که با یه نی نی اومده بود منو ببینه نی نی خواهرش بود
بالاخره من  خاله صدری رو هم دیدماون و نی نی برا یه کادو آوردن البته من اولش قبول نکردم
چون میخواستن رشوه بدن من بیام خواستگاری نی نی شون که من باهاشون به توافق نرسیدم
البته اسم نی نی شون رو گذاشتم تو نوبت خواستگاری....................!!!!!



در آخر هم می خوام بگم یه عموی دیگه هم از پیش من رفت که خیلی دوستش داشتم و اون
کسی نبود جز عمو پرهام یه عموی مهربون و دوست داشتنی یه عموی نانازی و خوردنی
البته اون نمرده رفته سربازی ولی کو تا بیاد امیدوارم که هر جا هست سالم باشه و او بیاااااااا
در ضمن سربازیش رو هم بیافته سرااااااااااااااااااااااااااوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان



خوب من فعلآ برم یه چرتی بزنم



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط کیاوش پسر بابایی | 


اوووووووووواااااااااآآآآآآآآآآآآآآ...من دیروز رفتم واسکن زدم الان تب دارم دارم میسوزم
قطره هم به من دادن بالا خره دوماهه شدم و اولین عید زندگیمو دیدم با مامان و بابام
بهار بهار که میگفتن این بود...خیلی خنده دار بود...موقع سال تحویل من یه احساس
گریونانه ای داشتم چون من گشنم بووووووووووووود اوووووووووووووووغهههههههههههه
شیر می خواستم خلاصه کلی بابا مامانو اذیت کردم تا اونا کاراشونو کردن و سه تایی
نشستیم پای سفره هفت سین...پس سفره هفت سین می گفتن این بود...



سال تحویل شد بابا مامان هردوشون به یاد مادربزرگا افتادن وکلی گریه...
ومن هم اوووووووووووووووووووووااااااااااااااآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
بابایی به من عیدی داد هم به من هم به مامانی ولی هیشکی بهش عیدی نداد...
دلم براش سوخت



ماهی یای سره سفره خیلی به من چشمک میزدن که من دست کنم تو تنگ
ولی من این کار نکردم گفتم سال دیگه حتمآ این کارو میکنم خیلی حال میده...
اونا آش خوردن به من ندادن
جای این آمپوله عجب میسوزه سلاس همچین اسمی داشت
اووووووووووووووووووووووووووغغغغهههههههههههههههههههههههههههههه


در کل تجربه خوبی بود سال تحویلو میگم کنار خانواده...
صبح عید هم رفتیم سر خاک مامان بزرگا و بابا بزرگ هوا گرم بود و خیلی مسجد
شلوغ تا رسیدیم اونجا من چند بارچرت زدم
اول رفتیم سر خاک مامانه مامانم چون عید اولش بود عمو علی با عمو هادی
و خاله فاطمه هم اومدن اونجا پیش ما من خیلی خوشحال شدم
که اونا رو دیدم



بعدسر خاک مامان و بابای بابایی رفتیم جای با صفایی بود اونجایی که مامان 
بزرگی خاکه آرامگاه خانوادگی ماست کلی دلم واسه مامان بزرگم گریه کرد
کلی
من تا حالا چند جا رفتم عید دیدنی به من عیدی دادن منم کلی خندیدم
به مامانو بابایی که دیگه به اونا هیشکی عیدی نمیده
چون بزرگ شدن
من دیشب همش هذیون گفتم آخه تب داشتم ای واسکنای لعنتی
کی تموم میشن
اوووووووووووووووووووووووووغه
من باید برم یخ بزارن رو پام خیلی خوابم هم میاد
عید همه شما خاله و عمو هام هم مبارک باشه




تا بعد


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط کیاوش پسر بابایی |