تبليغاتX
وب کوچولو

وب کوچولو

شناسنامه

 

ايــــــــــــــــــــــــــــــــــــن بابــــــــــايي رو مــــــــــن بزرگ شم مي كشــــمــــش... 
من همش بايد مريض  باشـــــــــم...تازه از شـــــــــر اين زردي راحت شده بودم
كه سرما خوردن از راه  
رسيــــــــــــد.....هـــــــپــــــچه... هپــــــــــچه...
خلاصه بگذريم...بابايي شناسنامه منو گرفت و اسمم رسمآكـــــــيا وــــــــش شد... 
  كيـــــاوش هـــــــنر پــــــيشــــه هم اسمم تابلويه هم فامـــــــيلم
اين چند وقتم كه همش تعطيل بوده بابا عزاداري و همينطور من و مامانـــــــــي...
جاتون خالــــي رفتـــــــيم تكيه گلبازخان و جوي مويدي اونجا عمو علي هم بــــــــود
  خيلي خنده دار بود و شده بود...يه طبل گنـــــــــــــــــــــــــده ام به دستش همينطور
 با طـــــــبله ميزد و غــــــــل مي خــــــــــورد مي يومد تو تكيـــه خلاصه فكــــــــر كن
طبل كه دو تا شـــــــه نــــــوحه خون اذان مــــــي خونـــــه...ولي كلي دمش گرم
عموی خیلی باحالیه...من با خوانواده عـــــمـــــو علي آشنا شدم...

من تازگي ها خيلي شــــــير مي خورم اخه همش گرسنم مــيــشه...امروز با
بابايي رفتم پيش عمو هام دوباره عمو امين، عمو ممد، عمو علي.............دلم
ميخواست عمـــــو نصـــــير رو هم ميديدم ولي خواهرشو ديدم عمو نصير رفته بود
زندان قاقالي لي بخوره به علت صيد نا مشروع خرچـــــــــنگ هــــــشــــت پــــا و
خر ماهي راستي من يه عـــــمو هم دارم كه خـــــارجه يه جايي به نامه آمــــــريكــــا
يادم نيست شايدم آفريقـــــــــا همون جا كه لاس وگاس داره نمي دونم تنهاعمويي 
كه منو نديده...خيلي دوسش دارم هرجا كه هست سلامـــــت و خوشحال بــــاشه



راستي خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا لــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ها كجاييـــــــــــــــــــن



راستی بابام یه روز رفت واسه من شناسنامه گرفت
همونجوری که مامان بزرگم یعنی مامانش
برای اون شناسنامه گرفت
یه روزی هم بابام رفت و شناسنامه مامان بزرگ رو
باطل کرد
عجب روزگاریه...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط کیاوش پسر بابایی  | 

شب شیشه

 

منو گریه ...
منو گرما...
منو به قوله مامانم بیلی روبین...
منو یعنی همون زردی...
منو یه دستگاهه بد...
منو یه شبه شیشه...



شلمنده که الان دالم از شب شیسه میگم آخه اون شب خیلی بهم سخت گذشت...
همه بچه ها میهمون میاد پیشسون ولی من زیر اون دستگاه بودم آه
امروز که ۱۴ روز از عمرم میگذره  دوباره زردی گرفتم
دوباره دکتر اونم با اون قیافش...
کییییییییییییییییییییییییییییی خوووووووووووووووووب میششششششششششلم




لاستی عمو هام اومدن خونه ما کلی بهشون خندیدم
یه مشت در به داغون همشون از جنگ کازرون اومده بودن
یکیشون اینه عمو م.ج



آخر ویرووووس و تب خاااااااال
این خوبه عمو ممد که اهو اهو همش کرد
بهش میگفتن پنیسیلین
اون یکی عمو امین دی جی
آب بینی آشو دیدم سرازیر شده بود تو زاینده رود
اون یکی ادم ندیده بود...خلاصه کلی عجیب غریب...
از عمو علی و نصیر هم خیلی خوشم اومد آخر با حالان



خاله بی معرفتا هم که نیومدن دیدنه من...



من فعلآ قهرم با خاله ها
البته بجز یکی اونم خاله سوده 
واسه اینکه کلای بد یادم داد و من کلی خندیدم
الانم خوابم میاد
بای بای


من همه عموهام و خاله هامو دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط کیاوش پسر بابایی  | 

اسم من

 

بلاخره بابایی یه اسم ای میگن توپ برام پیدا کرد کیاوش
در نظر اول خوبه در نظر دوم عالیه درنظر  سوم هم چم هر چی
خدا بخواد نی دونم دیگه چی بگم براتون امروز اولین هفته گرد
تولدمه یادش به خیر اون هفته مثه الان من ۷ روز جوون تر بودم
عجب دنیایه مسخره ای دارین شما آدم بزرگا آدم زودی پیر
میشه... خوش به حاله اونایی که امروز به دنیا اومدن
بذگریم امروز رفتم پیشه  عموهام ممد نصیر علی امین جاوید...
او اه چقد عمویکی چاق یکی لاغر یکی سفید یکی سیاه
یکی مو قشنگ خلاصه اولین باری بود که این همه آدم اونم از
جنس مذکر و از همه مهم تر عمو دیدمالبته منم بچه خوبی
بودم جیکمم در نیومدالبته ازشون ترسیدم
خلاصه کلی عکس گرفتیم خندیدن به هم منم تو دلم بهشون
خندیدمتا بلاخره با بابایی اومدم خونه...
راستی از بابایی ممنون واسه خاطر اسم
همینطور عمو علی واسه او قاقا لیلی هاش
و از همه برو بچ رآپ ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ ...................


اینم اولین عکس عمرم
عکس از بابایی
ساعت ۱۰:۴۶ صبح
چهار شنبه ۵ بهمن ۱۳۸۴

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط کیاوش پسر بابایی  | 

اووو...آآآآآآ...اوووو...آآآآ

 

من یه نی نی یه ۴ روزه ام...
الان هم زیره یه دستگاهه مسخره هستم وای از دسته این آدم بزرگاااااا
میگن زردی دارم ولی آخه زردی از کجا اومد این اوله زندگیییموون...نی دونم
می خام پوز این باباهه رو بزنم با این وبلاگاش... چی تنهای دیوونه یا اون یکی
وب.هنر  من امروز اینا رو زیر این نوره بد رنگه این دستگاهه واستون مینویسم
میدم این بابای کوچیکم واسم بزاره تو وبلاگم...مامانمم خیلی حالش بده واسه
خاطر اینکه منو به دنیا اورده...اینا هنوز واسم اسم نذاشتن اونم بچه اول خدا رحم
کنه واسه اون خواهر برادری که می خواد بعد من بیاد حتمآ اسمشو ۲ سالگی
انتخاب میکنن!!!!البته یه کارایی داره این باباهه میکنه خدا کنه موفق شه...
من دیگه خوابم می یاد زیر این دستگاهه خیلی گرمه خسته شدم دعا کنین زودی
زردیم خوب شه...راستی تو انتخاب اسم اگه میشه کمک بابام کنین ....!!!!

اینا اسم هایی هسته که بابام واسم پیدا کرده
زاد مهر
اهورا
اوستا
هخامنش
هیربد
هومن
مانی
گرشا
کاوه
کسری
کوروش
کیا
کیارش
سامی
کیاوش
سیاوش
دیانوش
پارسا
آتیلا
آریانا
آریاوش
اینم اسمهایی که گفتم ...خوب حالا کمکش کنین...


 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط کیاوش پسر بابایی  |