یه ساله جدید...
ببخشید که من نبودم یه مدت سرم شلوغ بود از اون روزا که گذشت کلی بزرگتر شدم![]()
چیکار کنیم دیگه من هستم و یک بابایی تنبل که کمکم نکرد وبلاگمو آپ کنم...
به نظر شما من با این بابایی چیکار کنم آخرش به حساباش میرسمممممممممممم![]()
جاتون خالی به من که عیدی بد نگذشت وحشتناک مهمونی نرفتیم وحشتناک هیشکی
خونمون نیومد وحشتناکتر همش من تو خونه بابایی و مامانی رو اذیت کردم گریه کردم
شیر خوردم رو پیراهن بابایی و مامانی دشویی کردم و بعضی وقتا هم بالا آوردم![]()
بگذریم برای اولین بار در عمرم رفتم سیزده بدر باحال بود جاتون خالی رفتم یه
جایی به نام کوهپایه خیلی با حال بود کلی کیفولی کردم من در کنار جوی اب داشتم
گذر این عمرو میدیدم با خودم خیلی فکر کردم که این هوای تازه به درد چه کاری میخوره
بلاخره فهمیدم این هوا جون میده واسه یه دشویی کردن جانانه همینجور که صدای
شرشر آب مییومد منم جو گیر شدم و یه شرشر مختصر راه انداختم که البته منجر شد
به خیس شدن لباس بابایی
خلاصه اونجا نمیدونم چرا من همش گشنم میشد شیر
میخواستم فکر کنم مال اب هوای باحالش بود واقعآ شیر خوردن هم در دل طبیعت عجب
حالی میده کم کم بارون گرفت و ما مجبور شدیم برگردیم خونه .........................
تو راه هم جاده اینقده شلوغ بود که من برای اولین بار دیدم بابایی داره با۳۰ کیلومتر در ساعت
رانندگی میکنه احساس درد و شکنجه روحی رو تو قیافه بابایی دیدم از بس اهسته رفت پای
راستش گرفت من یه لحظه دلم براش سوخت اونی که تو شهر کمتر از ۱۰۰ تا نمیره یا به قوله
بعضی ها پلی استیشن بازی میکنه انجا خوب مچل شده بوووووووووووووووووووود![]()
![]()
![]()

خلاصه نزدیکای کرمون دیدیم موبایل بابایی زنگ زد و پسر عموی بابایی گفت که کجایی که بی
پسر عمه شدی ...از قرار پسر عموی بابایی فوت کرده بود وما شتابان به سوی خونه و رفتن
به پرسه ولی قبل از رسیدن به خونه بابایی منو برد یه جا که سبزه گره بزنم...منم یه گره زدم
تاریخی و آرزو کردم ساله دیگه بالاخره منم سر و سامونی بگیرم و برم سر خونه زندگیم آخه
پیر شدم و هیشکی به من نگفت بابا البته اونجا برا همه عمو و خاله هام هم دعا کردم که
همشون به سر و سامون برسن من هم این یه ساله همش برم عروسیشون![]()
![]()
![]()
![]()
فکرشو بکنی خیلی زیادن همین عمو و خاله ها رو میگم یه لشکرن دیگه..................
البته برا خودم دعای مخصوص کردم که ساله دیگه حتمآ قاطی مرغا شم و با صدای رسا بگم
قو قو لی قوووووووووووووووووووووووووووووو قوووووووووووووووووووووووووووووووووو![]()

یکهفته ای درگیر پرسه پسر عمه بابایی بودیم اونجا من کلی خاطر خواه پیدا کردم هرکی از
راه میرسید منو بغل میکرد باهام حرف میزدن خلاصه این چند روز هم گذشت تا من دیگه دیدم
دلم واسه شماها تنگ شده گفتم باید آپ کنم مردم از بی آپی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
راستی یکی از خاله هام رو دیدم که با یه نی نی اومده بود منو ببینه نی نی خواهرش بود
بالاخره من خاله صدری رو هم دیدماون و نی نی برا یه کادو آوردن البته من اولش قبول نکردم
چون میخواستن رشوه بدن من بیام خواستگاری نی نی شون که من باهاشون به توافق نرسیدم
البته اسم نی نی شون رو گذاشتم تو نوبت خواستگاری....................![]()
![]()
![]()
!!!!!
در آخر هم می خوام بگم یه عموی دیگه هم از پیش من رفت که خیلی دوستش داشتم و اون
کسی نبود جز عمو پرهام یه عموی مهربون و دوست داشتنی یه عموی نانازی و خوردنی![]()
البته اون نمرده رفته سربازی ولی کو تا بیاد امیدوارم که هر جا هست سالم باشه و او بیاااااااا
در ضمن سربازیش رو هم بیافته سرااااااااااااااااااااااااااوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان![]()

خوب من فعلآ برم یه چرتی بزنم![]()
![]()
